عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

67

شرف النبي ص ( فارسي )

اعضا اعضا پاره كردى و بفرستادى به زنانى كه دوست خديجه بودند در ايام او . و رسول عليه السلام اصحاب خويش را عيادت و پرسش كردى چنان كه ايشان او را ، و وداع ايشان كردى ، چنان كه ايشان او را ، و ايشان را در كنار گرفتى ، چنان كه ايشان او را ، و روى ايشان را بوسه دادى ، چنان كه ايشان روى او بوسه دادندى ، و ايشان را گفتى پدر و مادر من فداى شما باد ، چنان كه ايشان گفتندى . و اگر مردى مسلمان نيم شب او را به مهمان خواندى به نان خويش ، اجابت كردى و برفتى . و چون بر چهارپا نشستى ، نگذاشتى كه كسى در خدمتش پياده رفتى . اگر توانستى او را نيز برنشاندى ، و اگر نه او را گفتى تو از پيش برو به فلان موضع موعدست . و چون بر كودكان گذشتى بر ايشان سلام كردى . ( 1 ) و روايت كرده‌اند كه رسول عليه السلام به قبا مىرفت بر درازگوشى عربى نشسته ، و ابو هريره در خدمتش بود . رسول گفت : اى ابو هريره ، ترا برنشانم . گفت : تو دانى يا رسول اللّه . گفت : برنشين . و ابو هريره مردى سنگى بود . بر جست تا برنشيند ، نتوانست . در رسول آويخت و هر دو در افتادند b 25 . پس رسول عليه السلام بر نشست و گفت : اى ابو هريره ، ترا برنشانم ، گفت : فرمان تراست . گفت : برنشين . بو هريره نتوانست نشست ، در رسول آويخت و بار ديگر هر دو در افتادند . بار ديگر رسول عليه السلم بر نشست و بو هريره را گفت : ترا برنشانم . بو هريره گفت : بدان خداى كه ترا به حق به خلق فرستاد كه ترا بار سيوم در افكنم . ( 2 ) و آورده‌اند كه مردى بود كه به خدمت رسول آمدى و پسركى را خود داشتى . پس روزى چند نمىآمد . رسول عليه السلام او را طلب كرد . گفتند : يا رسول اللّه ، او را مصيبت رسيده است و آن پسرك نمانده كه هر وقت او را اينجا مىآوردى و او دل تنگ است ، با هيچ كس سخن نمىگويد . رسول عليه السلم برفت و او را تعزيت داد و گفت : ترا دل خوش نباشد كه به هر درى از درهاى بهشت كه برسى پسر خويش را بينى برابر آن در از براى تو در مىگشايد ؟